تبليغاتX
کتابلاگ - گزارش کوتاه جایزه‌ی منتقدان مطبوعات + گفت‌وگوی مفصل با برگزیده‌ی بخش رمان

لابد تا الان خبر شده‌اید که جایزه‌ی نویسنده‌گان و منتقدان مطبوعات، سرانجام، روز یک شنبه‌ی هفته‌ی جاری برگزار شد. در این جایزه‌ رمان «از یاد رفتن» محمدحسین محمدی عنوان به‌ترین رمان سال را به خود اختصاص داد و از سه مجموعه‌داستان «ها کردن» (نوشته‌ی پیمان هوش‌مندزاده)، «گوساله‌ی سرگردان» (نوشته‌ی مجید قیصری) و «آن گوشه‌‌ی دنج سمت چپ» (نوشته‌ی مهدی ربی) هم، به‌طور مشترک، تقدیر شد. مراسم ام‌سال کوتاه بود و، از آغاز تا پایان، بیش از نیم ساعت طول نکشید. چهره‌هایی که از آن‌ها دعوت شده بود و آمده بودند، تا آن‌جا که حافظه‌ام یاری می‌کند، این‌ها بودند: کاوه و به‌رنگ کیاییان (از نشر چشمه)، محمود دولت‌آبادی، اسد امرایی، علی شروقی، محمد حسینی، محمد محمدعلی، لادن نیک‌نام، فرخنده آقایی، مژده دقیقی، پدرام رضایی‌زاده، فرهاد جعفری، مدیا کاشی‌گر، پیمان اسماعیلی، مه‌ناز رونقی، یاسر نوروزی و امیر احمدی‌آریان. داوران جایزه (مهدی یزدانی‌خرم، احمد غلامی، محمدحسن شهسواری، یونس تراکمه و حسن محمودی) هم، که خوب البته، حضور داشتند.

خیلی خوش‌حال شدم که کار «محمدحسین محمدی»، یعنی «از یاد رفتن»، برگزیده شد. از اقبال بد، خود محمدحسین در سفر به کشورش به سر می‌برد و نتوانست در مراسم حضور یابد. من سال گذشته، در اوان انتشار کتاب، درباره‌ی آن با محمدحسین گفت‌وگویی داشتم که هم‌آن روزها در دو شماره‌ی روزنامه‌ی «تهران ام‌روز» منتشر شد. بی‌مناسبت ندیدم حالا که «از یاد رفتن» برگزیده‌ی معتبرترین جایزه‌ی ادبی ام‌سال، دست‌کم از نگاه شخص من، شده، دوباره این گفت‌وگو را انتشار دهم. شاید شما هم دوست داشته باشید بیش‌تر درباره‌ی این کتاب و نویسنده‌اش بدانید. در نظر داشته باشید رسم‌الخط و نقطه‌گذاری گفت‌وگو هم‌آنی‌‌ست که برای چاپ در روزنامه اعمال شده و فرصت نکردم آن‌را ویرایش کنم.

 

گفت‌وگو با «محمدحسین محمدی» درباره‌ی رمان «از یاد رفتن»

حسین جاوید

«محمدحسین محمدی» را در یک بعدازظهر گرم تابستانی دیدار می‌کنم. درست در ساعت مقرر سر قرارمان حاضر شده. به محض این‌که می‌نشیند گذرنامه‌‌اش را از جیب خارج می‌کند و روی میز می‌گذارد و با لبخند می‌گوید که از زمان تشدید طرح بازگرداندن مهاجران افغان مجبور است همیشه این گذرنامه را ـ که درواقع مجوز حضورش در ایران است ـ به همراه داشته باشد. «محمدحسین محمدی» این روزها دیگر در بین اهالی ادبیات در ایران چهره‌ی شناخته‌شده‌ای‌ست. یک دو جین جوایز ریز و درشت برای داستان‌های کوتاه‌اش به دست آورده و دریافت جایزه‌ی هوشنگ گلشیری، برای کتاب «انجیرهای سرخ مزار» به عنوان بهترین مجموعه‌داستان سال ۸۳، نیز افتخارات‌اش را تکمیل کرده است. او متولد سال ۱۳۵۴ شمسی در شهر مزارشریف است اما بیشتر عمرش را در ایران گذرانده. «محمدی» ضمناً از پژوهشگران ادبیات معاصر افغانستان است و چندی پیش کتاب مهم «فرهنگ داستان‌نویسی افغانستان»  را به دست چاپ سپرده که «محمداعظم رهنورد زریاب» نویسنده‌ی نامدار افغان از آن به عنوان «یک کار بسیار بزرگ و بی‌نظیر» یاد کرده است. به تازگی نشر «چشمه» داستان بلند «از یاد رفتن» نوشته‌ی «محمدحسین محمدی» را منتشر کرده است. به همین بهانه پای صحبت‌های او نشسته‌ایم و راجع به داستان‌های‌اش و به‌خصوص «از یاد رفتن» گپ زده‌ایم.

***

شما سال‌ها در ایران زندگی کرده‌اید و به نوعی می‌توان گفت یک نویسنده‌ی مهاجر هستید. با این حال فاکتورهای ادبیات مهاجرت به ندرت در آثارتان دیده می‌شود. مکان داستان‌های‌تان کشورتان افغانستان است و شخصیت‌های‌تان همه افغانی‌اند و از نوستالژی‌ای هم که معمولاً در نوشته‌های نویسندگان مهاجر نمود دارد در آثارتان خبری نیست. انگار مهاجرت تاثیری بر داستان‌نویسی شما نداشته است. فکر می‌کنید اگر در کشوری غیر از ایران ـ که هم از لحاظ جغرافیایی نزدیک افغانستان است و هم از نظر فرهنگ، دین و زبان پیوندهای مشترکی با آن دارد ـ بودید، باز هم همین‌طور می‌نوشتید یا ممکن بود مثل دیگر نویسنده‌ی هموطن‌تان «خالد حسینی» به زبان و شیوه‌ای دیگر بنویسید؟

بر خلاف نظر شما فکر می‌کنم که مهاجرت روی نوشته‌های من تاثیر گذاشته است. درست است که در موضوعات و فضای داستان‌های‌ام به مهاجرت نپرداخته‌ام اما مهاجرت روی زبان من خیلی تاثیر گذاشت. این را هم بگویم که اگر من به ایران مهاجر نمی‌شدم شاید اصلاً نویسنده نمی‌شدم و چه بسا یک انسان بی‌سواد افغانستانی می‌ماندم. به زبان داستان‌های من توجه خاصی شده است و آن چیز که باعث شد من به این زبان روی بیاورم مهاجرت بود. چرا که فارسی ایران با فارسی افغانستان اندکی متفاوت است و مهاجرت من را به این تفاوت واژگانی و ساختاری آگاه کرد. موضوعات داستان‌ها، شخصیت‌ها و فضاهای داستان‌های من همه مربوط به داخل افغانستان هستند اما اگر من مهاجر نمی‌شدم نمی‌توانستم این نگاه را به جنگ افغانستان و مسائل داخلی آن داشته باشم. وقتی از افغانستان خارج شدم توانستم از جنگی که آن‌جا بود و آدم‌های آن‌جا فاصله بگیرم و این فاصله باعث شد بتوانم به گونه‌ای آگاهانه‌تر و یا متفاوت‌تر به آن فضاها نگاه کنم.

درواقع مهاجرت در نوع نگاه‌تان تاثیر گذاشته است اما شاید این تاثیر در لایه‌ی اول داستان‌های‌تان چندان در نظر نیاید.

این تاثیر به لحاظ موضوعی و درونمایه‌ای‌ست. حالا جنگ افغانستان دیگر رو به پایان است و عده‌ای هم می‌گویند تمام شده اما این داستان‌ها در سال‌هایی نوشته شده که افغانستان هنوز درگیر جنگ بود. همان‌طور که گفتم فاصله‌ی من از آن جنگ باعث شد که بتوانم به آن نگاهی متفاوت داشته باشم و شاید اگر داخل افغانستان بودم نمی‌توانستم این داستان‌ها را بنویسم. چرا که در بحبوحه‌ی جنگ می‌بودم و در آن بحبوحه امکان قضاوت درست وجود ندارد. شاید به این خاطر من تاکنون به فضای مهاجرت نپرداخته‌ام که فکر می‌کنم هنوز موقع آن نرسیده. ممکن است بعدها این‌کار را بکنم و البته شاید این بعدها وقتی باشد که دیگر از ایران خارج شده باشم.

اشاره کردید که مهاجرت روی زبان داستان‌های‌تان تاثیر زیادی گذاشته است. اتفاقاً زبان ویژه‌ی شما اولین چیزی‌ست که در مواجهه با داستان‌های مجموعه‌ی «انجیرهای سرخ مزار» و داستان بلند «از یاد رفتن» نظر خواننده‌ی ایرانی را جلب می‌کند. این زبان نه تنها لغات و عبارات افغانی دارد که حتا ساختار جملات آن نیز افغانی‌ست. آیا این زبان، زبان رسمی افغان‌هاست یا زبان فارسی‌ست با چاشنی اصطلاحات افغانی؟

زبان رسمی افغانستان طبق قانون اساسی هم زبان پشتوست و هم زبان دری که  درواقع همان زبان فارسی‌ست. منتها قانون اساسی بر روی کاغذ است و عملاً زبان رسمی افغانستان زبان فارسی‌ست. فارسی‌ای که در افغانستان رایج است از نظر ریشه‌ای با فارسی‌ای که در ایران به کار برده می‌شود تفاوت چندانی ندارد. هر دو یک زبان‌اند منتها در دو مکان مختلف رایج هستند. پیشرفت سیاسی اجتماعی ایران و رکود افغانستان از این نظر، موجب شد که رشد زبان در این دو مکان به دو گونه‌ی متفاوت باشد. در ایران زبان فارسی به‌روز شد و واژه‌های جدیدی در آن متولد شد اما در افغانستان زبان در جا زد، واژه‌ی جدید ساخته نشد و واژه‌های بیگانه به همان شکل بیگانه وارد ساختار زبان شدند. این تفاوتی‌ست که زبان فارسی افغانی با زبان فارسی ایرانی دارد وگرنه از نظر دستوری زبان‌شناسان فرق زیادی در این دو نمی‌بینند. زبانی که من در داستان‌های‌ام به کار می‌برم زبان فارسی رسمی که کاملاً بر طبق دستور زبان باشد، نیست. سعی کرده‌ام زبان را بومی کنم. بومی به این معنا که ساختار گفتار و محاوره‌ی مردم را بدون شکستن کلمات وارد زبان کنم. این قابلیتی‌ست که وجود داشت و من آن را وارد زبان داستانی‌ام کردم. من به فارسی دیگری نمی‌نویسم و فکر می‌کنم همین بومی کردن است که زبان مرا را متفاوت کرده است. نویسندگان جنوب یا خراسان ایران هم به زبان فارسی می‌نویسند، نویسنده‌ی تهرانی هم به زبان فارسی می‌نویسد اما این سه نویسنده با هم کمی متفاوت خواهند نوشت، چرا که منطقه و فضا روی واژه‌ها و ساختارهای زبان تاثیر می‌گذارد. من واژه‌هایی را که در فارسی شمال افغانستان و بلخ و مزارشریف وجود داشت وارد زبان‌ام کرده‌ام. این فارسی حتا با فارسی مردم کابل و قندهار اندک تفاوتی دارد و بالطبع نسبت به زبان فارسی ایرانی هم متفاوت است.

هنگام نوشتن داستان‌های‌تان با این زبان ویژه، مخاطب افغان را مدنظر داشتید یا مخاطب ایرانی؟

من همیشه برای نوشته‌های‌ام مخاطب افغانستانی را در نظر دارم. اگر موقع نوشتن مخاطب غیرافغانستانی مدنظرم باشد مجبور می‌شوم که به زبان و حتا درونمایه و فضا و شخصیت‌های‌ام به گونه‌ای دیگر نگاه کنم. چرا که مثلاً به ذهنم می‌آید مخاطب ایرانی چون افغانستان را نمی‌شناسد شاید با این فضا ارتباط برقرار نکند پس باید افغانستان را معرفی کنم. نه. من سعی می‌کنم همان‌گونه که حرف می‌زنم و همان‌گونه که فکر می‌کنم، بنویسم. طبعاً مخاطب ایرانی هم اگر خواننده‌ی جدی ادبیات باشد با این زبان ارتباط برقرار خواهد کرد، چرا که فارسی است.

حرف شما درست است اما گاهی اوقات حجم لغات و اصطلاحات افغانی که در داستان‌های‌تان به کار می‌برید زیاد می‌شود و مخاطب ایرانی مدام مجبور است برای پیدا کردن معانی واژه‌ها به لغت‌نامه‌ی انتهای کتاب مراجعه کند. آیا این مساله و کند شدن سرعت خوانش در روند برقراری ارتباط خواننده با متن ایجاد اختلال نمی‌کند؟

به گمان من خیر؛ شاید در داستان‌هایی که ده سال پیش در آغاز راه نویسندگی نوشته‌ام این مشکل دیده شود؛ چرا که در آن‌ها آگاهانه به زبان نپرداخته‌ام و هنگام نوشتن از زبانی که در ناخودآگاه‌ام بوده استفاده کرده‌ام؛ اما هر چه که به امروز نزدیک شده‌ام سعی کرده‌ام پرداخت زبان و استفاده از آن آگاهانه‌تر شود. به این معنا که از یک واژه صرفاً به خاطر متفاوت بودن‌اش استفاده نکنم و آن واژه علاوه بر کارکرد داستانی در خود جمله معنا پیدا کند. خیلی تلاش کرده‌ام واژه‌هایی که برای مخاطب ایرانی ناآشناست لااقل اگر نه در جمله در پاراگراف و در صفحه معنی خودشان را به خواننده برسانند، منتها نه معنی دقیق‌شان. خواننده معنی نزدیک به آن‌ها را درمی‌یابد و این موجب می‌شود که با داستان قطع ارتباط نکند. فقط اگر خواست معنی دقیق‌تر آن واژه را بداند می‌تواند به لغت‌نامه‌‌ی انتهای کتاب رجوع کند.

یعنی به مرور زمان زبان‌تان پخته‌تر شده و به سمتی رفته که لغات افغانی در خود متن مفهوم‌شان را می‌رسانند.

تلاش داشته‌ام که به این‌جا برسم و این تلاش هنوز ادامه دارد. وقتی نوشتن «از یاد رفتن» تمام شد من دیدم که به رغم حجم کمترش نسبت به «انجیرهای سرخ مزار» تعداد واژه‌های بومی و محلی آن زیادتر از «انجیر...» هاست. در «از یاد رفتن» تلاش داشتم ساده‌تر از «انجیرها...» بنویسم چرا که مخاطب ایرانی کمی مدنظرم بود و می‌دانستم که به هر حال این کتاب قرار است در ایران منتشر شود. برای‌ام عجیب بود که دیدم با این حال واژه‌های بومی مورد استفاده‌ام بیشتر شده‌اند اما ساختار زبان‌ام ساده‌تر شده است. این که می‌گویم زبان‌ام ساده شده به معنای افت آن نیست، حتا به نظر خودم این سادگی با پختگی همراه بوده. در داستان‌های مجموعه‌ی «انجیرهای سرخ مزار» خیلی جای‌ها زبان خودش را به رخ خواننده می‌کشد اما فکر می‌کنم این به رخ کشیدن در «از یاد رفتن» دیگر وجود ندارد.

درواقع می‌گویید زبان در عین سلاست و جزالت نباید در چشم بزند و مثل یک موسیقی فیلم خوب به رغم کمک به فضاسازی و پیش‌برد فیلم به تنهایی شنیده نشود.

بله، زبان نباید تافته‌ی جدابافته باشد. زبان باید همراه و به موازات درونمایه، شخصیت و فضای داستان باشد. من فکر می‌کنم زبان هر داستان باید با زبان داستان دیگر کمی تفاوت کند همان‌گونه که آن دو داستان با هم تفاوت دارند. زبان برای من یکی از عناصر مهم داستان است.

حالا بپردازیم به «از یاد رفتن». تناسب این نام با خود اثر چیست؟

این اولین نامی‌ست که روی این کتاب گذاشته شد و فکر می‌کنم بهترین نام ممکن بود. البته این نام را به تنهایی انتخاب نکرده‌ام و با همراهی و همفکری همسرم انتخاب شده. واژه‌های مترادف با «از یاد رفتن» منظورم را نمی‌رساند. سعی کردم نامی انتخاب کنم که با درونمایه‌ی داستان همخوانی داشته باشد. «از یاد رفتن» تنها مساله‌ی فراموش شدن را مطرح نمی‌کند و چون به شکل مصدری است دو معنا در آن مستتر است؛ اول این‌که انسان از یاد رفته و دوم این‌که خود این انسان چیزهای دیگری را از نیز یاد برده.

این «از یاد رفتن» برمی‌گردد به چه کسی؟ به «سیدمیرک شاه‌آغا» یا به مردم افغانستان؟

شما چه فکر می‌کنید؟ 

خوب طبیعی‌ست که هر مخاطبی بنا به ذائقه‌اش برداشت خاص خود را داشته باشد. من فکر می‌کنم منظور «سید میرک شاه‌آغا»ست که هم خود پیرمردی فراموش‌ شده است و هم نمادی‌ست از مردم فراموش‌شده‌ی افغان.

این نام بیشتر محتوایی‌ست و کلیت داستان هم همین نام‌اش است. البته خیلی‌ها می‌گویند نام محتوایی خوب نیست ولی من نتوانستم نامی بهتر از این یافت کنم. وقتی نام «از یاد رفتن» انتخاب شد خود من مسحورش شدم و به‌قدری برای‌ام جذاب بود که فکر نمی‌کردم بشود نام بهتری برای آن برگزید.

خود شما اگر بخواهید «از یاد رفتن» را در قالبی بگنجانید آن را رمان به حساب می‌آورید یا داستان بلند؟ شاید هم اصلاً به این تعاریف قائل نیستید؟

من موقع نوشتن هیچ‌وقت با تعاریف کاری ندارم چرا که فکر می‌کنم اگر ذهنم درگیر تعاریف شود از خود اثر به دور خواهم افتاد. طبق تعریف نوشتن هیچ وقت ایده‌ال من نبوده.

اما به هر حال به عنوان نویسنده باید چارچوب کلی اثر را در ذهن داشته باشید.

از ابتدا این را می‌دانستم که داستان کوتاه نمی‌نویسم و یک کار بلند می‌نویسم. کسانی که تا کنون از این اثر یاد کرده‌اند بعضی‌ها عنوان رمان را به آن داده‌اند و برخی عنوان داستان بلند و عده‌ای هم در یک نوشته از هر دو تعبیر بهره گرفته‌اند. من فکر می‌کنم اصولاً تکلیف «از یاد رفتن» نامشخص است که آیا داستان بلند است یا رمان. چرا که با حجم نمی‌شود رمان یا داستان بلند را تعریف کرد. به نظر من تعداد واژه‌ها و صفحات رمان بودن یک اثر را تعیین نمی‌کند. «آئورا»ی کارلوس فوئنتس شصت صفحه است اما همه به آن می‌گویند رمان.

و رمان خیلی خوبی هم هست.

بله، منتها «از یاد رفتن» چون در ظاهر به یک شخصیت پرداخته به لحاظ نوع نگاه یک مقدار به داستان بلند نزدیک‌تر است تا رمان. من فقط می‌توانم بگویم که «از یاد رفتن» را نه به قصد رمان نوشتم نه به قصد داستان بلند، فقط می‌خواستم این داستان را بنویسم حالا خواه رمان شود خواه داستان بلند. البته از نیمه‌های نوشتن آن می‌دانستم که این اثر حداکثر صد صفحه خواهد شد و می‌بینید که حالا هم نود صفحه است.

خشونت و جنگ محور اصلی داستان‌های کوتاه شما در مجموعه‌ی «انجیرهای سرخ مزار» بود و حالا در «از یاد رفتن» هم باز جنگ داخلی افغانستان و اوضاع نا به سامان آن را مورد توجه قرار داده‌اید. فکر نمی‌کنید روی دیگر سکه را نادیده گرفته‌اید و زیاد از حد به مساله‌ی جنگ و تبعات آن پرداخته‌اید؟

فکر می‌کنم نه. هنوز خواهم نوشت و هنوز هم از جنگ خواهم نوشت؛ چرا که هر چه از جنگ افغانستان بنویسیم کم نوشته‌ایم. من جز مدت کمی در افغانستان و فضای جنگ نبوده‌ام و بیشتر سال‌های عمرم را در ایران گذرانده‌ام و این حضورم در ایران مثل این بوده که جسم‌ام این‌جا بوده و روح‌ام در افغانستان؛ ادبیات و هنر هم که کار روح است نه جسم. همین است که من هنوز هم از فضای افغانستان جدا نشده‌ام و نتوانسته‌ام به فضایی متفاوت از جنگ بپردازم. به اعتقاد من هنوز آن‌طور که باید و شاید به جنگ افغانستان پرداخته نشده است. درست است که نویسندگان افغان چند مجموعه‌داستان با موضوع جنگ نوشته‌اند اما هنوز جا دارد که رمان‌های بسیاری در این زمینه نوشته شود. ما در بحبوحه‌ی جنگ نمی‌توانستیم به خلق رمان بپردازیم کما این‌که می‌بینید نویسندگان افغان کمتر سراغ رمان رفته‌اند. اما حالا فراغت نسبی‌ای که برای انسان افغانستانی ایجاد شده مجال لازم برای آفرینش رمان را فراهم کرده است و من فکر می‌کنم از این پس نویسندگان افغان درباره‌ی جنگ و گذشته‌ی افغانستان بسیار خواهند نوشت.

داستان‌هایی که درباره‌ی جنگ افغانستان نوشته‌اید تا چه حد تجربه‌ی شخصی خودتان بوده و تا چه حد مثل دیگران از رسانه‌ها و منابع دیگر اطلاعات کسب کرده‌اید؟ اصلاً خودتان در متن جنگ حضور داشته‌اید؟

من خیلی کم در متن جنگ حضور داشته‌ام. فقط کودکی و خردسالی‌ام را که با آغاز نا به سامانی‌های افغانستان مصادف بود در کشورم بوده‌ام و از آن به بعد در ایران زندگی کرده‌ام. سال‌های 75 و 76 را هم داخل افغانستان بودم. دو سالی که به خصوص برای شهر من مزار شریف سالی پرهیاهو بود. در آن سال‌ها حمله‌ی طالبان به مزار شریف آغاز شد و شهر دو ماه در محاصره بود. در آن دو ماه من مجبور بودم اسلحه به دوش بگیرم. نه به عنوان مبارز بل‌که به عنوان دفاع چون در آن شرایط هر لحظه ممکن بود از پس هر کوچه کسی به قصد کشتن تو گلوله‌ای شلیک کند. آن روزها تنها حضور عملی من در جنگ است. شهر مزار شریف در محاصره بود و حتا می‌توانم بگویم وقتی طالبان جلو آمدند خانه‌ی مادربزرگ من دو سه روز خط مقدم بود.

خانه‌ی خود داستان «انجیرهای سرخ مزار» به نوعی همان خانه نیست؟

آن خانه همان خانه‌ی داستان « ما را هم می‌کشند» است و خانه‌ی «سیدمیرک شاه‌آغا» در «از یاد رفتن».

«از یاد رفتن» با کمترین حجم اتفاقات نوشته شده است. یعنی با ریتمی بسیار کند یک صبح تا شب از زندگی «سیدمیرک شاه‌آغا» را بازسازی می‌کند. درواقع تمام این نزدیک نود صفحه‌ شرح سفر «سیدمیرک شاه‌آغا» برای پیدا کردن باتری رادیوست و هیچ اتفاق دیگری در آن رخ نمی‌دهد. خواننده مدام منتظر بزنگاه داستان است اما مدام با حس قریب‌الوقع فاجعه رو به روست. تنها در آخرین صفحات داستان و با مطرح‌شدن گذرای واقعه‌ی یازده سپتامبر بار روایت قوی می‌شود. قصدتان این بود که به سمت داستان مینی‌مالیستی پیش بروید و امکان سپیدخوانی را پیش روی خواننده قرار دهید؟

پیشتر هم گفتم که موقع نوشتن به سبک‌ها و تعریف‌ها کاری ندارم. این مینی‌مالیسمی هم که شما اشاره می‌کنید اصلاً مدنظر من نبود. داستان‌های مینی‌مال سعی می‌کنند کمتر به جزئیات بپردازند در حالی که «از یاد رفتن» پر از جزئیات است. با این حال در کلیت کار حق با شماست. عده‌ای دیگر هم معتقد بودند که «از یاد رفتن» رگه‌هایی از داستان‌نویسی مینی‌مالیستی دارد.

«از یاد رفتن» شخصیت‌ها و شاخه‌های داستانی زیادی دارد که جای پروراندن بیشتر داشته‌اند اما شما از این‌کار خودداری کرده‌اید و به موجزترین شکل داستان‌تان را پرداخته‌اید.

من عامدانه از پر و بال دادن به شاخه‌هایی که می‌گویید صرف‌نظر کرده‌ام وگرنه این شاخه‌ها برای خودم کاملاً مشخص بود و حتا یکی دو بار وسوسه شدم آن‌ها را پی بگیرم؛ اگر تسلیم وسوسه‌ام می‌شدم «از یاد رفتن» حجمی دو برابر حجم فعلی‌اش پیدا می‌کرد. اگر آن شاخه‌ها پرداخته می‌شد من داستان دیگری می‌نوشتم و رمانی که نوشته می‌شد دیگر «از یاد رفتن» و داستان زندگی «سید‌میرک‌شاه آغا» نبود.

فکر نمی‌کنید پایان ضربه زننده‌ی «از یاد رفتن» به آن لطمه بزند؟ آیا با آوردن تاریخ قمری زمان وقوع داستان در ابتدای آن می‌خواستید از این اتفاق جلوگیری کنید؟

آن تاریخی که در ابتدای کتاب آمده هم نشان‌دهنده‌ی زمان وقوع داستان است و هم به نوعی کارکردی در راستای بخش دوم سوال شما دارد. به نظر خودم حتا اگر کسی بداند که آن تاریخ یعنی بیست و دو جمادالثانی مصادف با سیزده سپتامبر است در کلیت داستان خللی ایجاد نمی‌شود چون ضربه‌ی پایان داستان با پایان‌های لطیفه‌ای متفاوت است. اگر این پایان لطیفه‌وار بود حتماً تغییرش می‌دادم اما گمان می‌کنم این پایان لطیفه‌ای یا «ا. هنری» گونه نیست.

بله، «ا. هنری» گونه نیست ولی تنها اتفاق داستان همان اتفاق انتهایی آن است و اگر خواننده از ابتدا در جریان این اتفاق باشد دیگر منتظر چیزی نیست و شاید داستان کمی کسالت‌بار شود.

نه، من فکر می‌کنم در حال حاضر هم خواننده می‌تواند با آگاهی از پایان در خوانش اول برای بار دوم و سوم نیز آن را بخواند چرا که وقتی خواننده به پایان داستان و کتاب می‌رسد ضربه‌ی انتهایی باعث می‌شود دوباره به حوادث گذشته‌ی داستان رجوع کند و این به کلیت اثر معنایی دگرگونه می‌دهد. خواننده دیگر عصبانی نمی‌شود که چرا من نویسنده پایان را از او پنهان کرده‌ام چون من در ابتدای کتاب با آوردن تاریخ قمری زمان و مکان وقوع داستان را گفته‌ام. این‌که چرا این تاریخ، تاریخ قمری‌ست به این خاطر است که در زمان طالبان تاریخ قمری تاریخ رسمی افغانستان بود و این داستان هم در همان هنگام اتفاق می‌افتد. داستان من رئالیستی‌ست و من با آوردن این تاریخ هم به زمان داستان اشاره داشته‌ام و هم به فضا و مکان آن.

ادبیات افغانستان با داستان‌های نویسندگان مهاجری چون «محمدآصف سلطان زاده» و شما در ایران شناخته شد. چشم‌انداز انتشار داستان‌های نویسنده‌های افغان در ایران را چه‌طور می‌بینید؟ گمان می‌کنید روند انتشار آثار ادبی معاصر افغانستان در ایران ادامه داشته باشد یا با آرامش نسبی‌ای که افغانستان به سمت آن پیش می‌رود از این پس داستان‌های شما در کشور خودتان منتشر خواهد شد؟

هم من و هم دیگر نویسندگان افغان خیلی جدی به فضای ادبی ایران چشم داریم چون در فضای ادبی این‌جا کتاب دیده می‌شود. به هر حال داستانی که نوشته می‌شود یک طرف آن نویسنده است و طرف دیگر آن خواننده و بدون داشتن خواننده‌ی جدی نمی‌توان ادامه داد. به خصوص برای نویسنده‌ی افغان که نمی‌تواند به خواننده‌ی عادی چشم داشته باشد چون این نوع خواننده اصلاً در افغانستان وجود ندارد. مردم عادی آن‌جا سواد خواندن ندارند تا بتوانند مخاطب این نوشته‌ها باشند، پس باید به خواننده‌ی جدی نظر داشت و متاسفانه سطح آگاهی خوانندگان جدی داخل افغانستان از داستان حتا به اندازه‌ی خواننده‌های متوسط ایرانی هم نیست و در ضمن تعدادشان هم بسیار اندک است. ناشر وجود ندارد و تیراژ کتاب‌هایی که با سرمایه‌ی خود نویسندگان و با شرایط بسیار دشوار به چاپ می‌رسد از پانصد تا فراتر نمی‌رود. من فکر می‌کنم ما باید در ایران فعالیت کنیم حتا اگر در افغانستان زندگی کنیم. تمام نویسندگان افغانی دوست دارند کتاب‌های‌شان در ایران منتشر بشود چرا که آن‌وقت به واسطه‌ی وجود زبان مشترک هم مخاطب افغان آن را خواهند خواند و هم مخاطب ایرانی. همان‌طور که حالا خیلی از کتاب‌های نویسندگان ایرانی پس از انتشار در ایران به افغانستان هم برده و خوانده می‌شوند. خود من هم حتا در صورت بازگشت به افغانستان کتاب‌‌های‌ام را در ایران منتشر خواهم کرد.

 

| لینک ثابت | 16:17